تبليغاتX
میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره چشمای منتظر به پیچ جاده**دلهره های دلی پاک و ساده ** پنجره باز و غروبه پاییز **نم نم بارون تو خیابون خیس میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره



به تو می اندیشم  نه به تنهایی خویش

ازپس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو می گیرم و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم براه می مانم

******************************

مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود هر انکه از دیده رود

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 15:28 توسط m2 |



خدایا یاری ام ده تا بیاموزم که برای امروز زندگی کنم .دریابم که باید بپذیرم هر آنچه را که در کف اختیار نمی توانم ،همه چیز را این همه جدی نگیرم.جسارت و امید را فرو نگذارم و تردید را نگذارم که مرا دلسرد کند از انجام آنچه در دل دارم.

به یاد داشته باشم که جهان نیازمند آفتاب لبخند های هرچه بیشتر است،یادم باشد سهم خود را ادا کنم. پلهایی بسازم به جای دیوار .در همه کس بهترینش را بیابم و به نقش ظاهر خویش زیبایی درونشان را به آنان بنمایم. به خاطر نگه دارم که بی دوست و بی معشوق زندگی هیچ است و سپاس آن بدارم که با ایشان همه چیز تواند باشد.

دریابم که وسعت زندگی فرا روی من است اما چنان عظیم که یک اشتباه نباید کرد .کار کنم تا رسیدن به هدف هایم و بدانم که به دست خواهند آمد و به جانب رویایم دست برآرم با توان ،تصمیم و با ایمان .

و سر انجام بدانم که زندگی با من سازگار است اگر من بکوشم که با زندگی سازگار باشم. 

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 10:0 توسط m2 |



بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ




يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون مشيري

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 9:50 توسط m2 |



اگر دوست دارید ادامشو بخونید نظر بدین و انتقاد کنید البته  مقداری از مطالب حذف شده و اسم شهر نیومده ...... ولی تو رو  خدا خوب بخونین و نظر بدین

غروب بود ،من در پشت بام خانه خلوت کرده بودم . ابرها دور تا دور خورشید حلقه زده بودند گویی اتفاقی افتاده،متوجه چیزه جالب و تلخی شدم دستان ابرها را الوده به خون خورشید دیدم . گویی که با خنجر کینه قلب خورشید را دریده بودند و پیراهن خونی بر تن داشتند . خورشید دیگر تاب و توان ماندن و مقاومت نداشت خرامان خرامان خود را با زحمت به پشت کوه می کشاند . ابرها نیز  رقص کنان از انجا می گریختند . آری غروب بدی بود من که در پشت بام خانه به تماشای این صحنه نشسته بودم بغضم ترکید . یاد فردا افتادم فردا باز باید به ...... می رفتم و سر کلاس درس و درس و درس ..

    باآن که سه ترم در آنجا زندگی خود را سپری کردم ولی هنوز به غربت غروب های انجا دل نبسته بودم و از رفتن هراسان . بیچاره پنجره کوچک  خوابگاه که باز باید ۴ ماه دیگر مراو تنهایی و غربتم را می دیدو اشک هایم را تحمل می کرد . بیچاره پنجره که جز من و بیابان روبرویش همدمی نداشت .بیچاره پنجره ....

    ۱۶ فروردین بود،حال و هوای عید در سرم بازی می کرد و خیال رفتن نداشت . دلم به شدت گرفته بود، یاد اشک های مادرم( یک لحظه دیدارش تمام آرزوی  من است . ارزوی محالیست....)که هنگام رفتن  تمام تن مرا به لرزه می انداخت. یاد موهای سپیدش، که هر بار که از .... باز می گشتم تعدادشان چند برابر می شد و چروک های صورتش که رنگ پیری بر چهره او نشانده بود . خورشید را دیگر نمی دیدم ،خبری از ابرها نبود،آسمان در فراق خورشید رخت عزا بر تن نشانده بود و از چشمانش ستاره می بارید. صدای هق هقم را در گلو خفه کردم و اشک هایم را پاک کردم .دوست نداشتم کسی صدایم را بشنود و خلوت تلخم را شریک شود. دوست  نداشتم مادرم باز نگران شود. همیشه  موهای نازنین خود را که در آینه شانه می کرد می گفت : این موهای سپید را تو از ..... برایم سوغات می اوردی . دوست نداشتم بیش از این نگرانش کنم . بلند شدم و  اشک هایم را پاک کردم و  با لبخندی که کم از گریه نداشت، ناراحتی خود را پشت آن خنده ها مخفی کردم .همه چیز برای رفتن مهیا بود و مادرم  کوله بارم را آراسته بود. شب را تا سحر به رفتن می اندیشیدم . صبح با صدای مهربان مادرم به خواب هشیار شدم . آن روز تا ظهر با دوستان سپری شد . ساعت 12.5 بود صدای لاستیک های ماشین پدرم که جلو خانه متوقف شد . مرا به رفتن ندا می داد . چند لحظه بعد صدای درب خانه آمد ،سعید در را باز کرد . پدرم صدا زد زود باش به ماشین نمی رسی .  اری وقت وداع بود، ساعت 3.5 با علی و مجید در ترمینال کاوه اصفهان وعده دیدار داشتم . ان روز قرار بود با علی و مجید همسفر شوم .  مثل همیشه با عاطفه و سعید خداحافظی و از زیر دستان مادر ( کاش می توانستم یک بار دیگر بر انها بوسه زنم) که قرآن در دستش بود،رد شدم او با اشک هایش مرا بدرقه می کردو تن مرا می لرزاند و اغوش مهربان او که ای کاش هرگز ان را رها نمی کردم . سوار بر ماشین به ترمینال رفتم . با پدر و همان نصیحت های همیشگی بدرود گفتم . در راه فقط به بازگشت و دیدار دوباره فکر می کردم . ساعت 3 بود به ترمینال کاوه رسیدم . هنوز وقت باقی بود . نمازم را نخوانده بودم به سوی نمازخانه رفتم که دردو دل خود را با درمانگر دردها در میان گذارم، شاید آرام گیرم آنروز مثل همیشه نبودم . نماز خواندن در  ترمینال و در غربت را دوست داشتم، چون با تمام وجودم درک می کردم که جز خدا  کسی را ندارم. وقتی از سالن ترمینال عبور می کردم تابلو ابی رنگی که روی صندوق صدقات قرار داشت،  نظر مرا به خود جلب کرد. شعری از سهراب را با خط بسیار خوش نوشته بودند ...به سراغ من اگر می آیید نرم و اهسته بیایید مبادا که ترک بردارد شیشه نازک تنهایی من ......

   این شعر فکر مرا به خود مشغول کرد . ندایی عجیب در این شعر مرا می خواند . با خدای خود خلوتی نه چندان طولانی داشتم . همیشه عادت داشتم روی نیمکت های چوبی بیرون سالن منتظر می ماندم .  منتظر بودم دیگر باید می آمدند, بلن شدم و به ستون سیمانی که با غربت  شانه های خسته ام آشنا بود تکیه دادم همان طور که شعر سهراب بر لب زمزمه می کردم.....به سراغ من اگر می آیید ..... گام های نرم آهسته  غریبی را دیدم که به سویم می آمد ولی  چینی تنهاییم را شکاند . سر بلند کردم و برق نگاه فرشته ای زیبا ,که از زیبایی هیچ کم نداشت,  تنهاییم را بر هم زد .باورم نمی شد غریبه بسیارآشنا بود . تا به حال این حال و هوا را نداشتم . پری زیبا خود فهمید که چند لحظه ای ,نگاهم در نگاه او گره خورده است, فرشته  زیبا تا این موضوع را فهمید نگاه خود را از من ربود و سر به زیر انداخت ،باورم نمی شد ،تمام بدنم می لرزید، حس می کردم که ستون پشت سرم دیگر تاب لرزه شانه هایم را ندارد حال عجیبی بود ،قلبم به سرعت هر چه تمام تر می تاخت . پری مهربان که مرا این گونه یافت بر همان صندوق صدقات که تابلو روی ان بود تکیه زد .آری به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید.......

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 9:38 توسط m2 |



هوا ابری بود و دل کوچک من در تب تاب ،بعد از مدت ها انتظار امروز قرار دیدارش به سر داشتم . با هزار امید و ارزو و دلی بی تاب از شوق وصالش، شانه بر زلف هایم می کشیدم و با آینه طرح دوستی ریخته بودم .کفش هایم را پوشیدم ،دلم بیمناک، نه بیمناک نبود ،در تلا طم بود مثل صدای موج های دریا ،که به صخره های  سنگی می خورد   ضربان قلبم را تا پوست انگشتانم حس می کردم . حال عجیبی بود  درب خوابگاه را باز کردم نگاهی به اسمان، آسمان نیز  بی تابی می کرد .   چند قدمی بیشتر از گام هایم نگذشته بود که اسمان تاب نیاورد و بغضش را بروز داد باران نم نم شروع شد. تب و  تاب دلم چند برابر شد ...

نکند نیاید . نکند فکر کند هوا  بد است و من نمی ایم . نکند منتظرم بماند و خیس شود  و هزار و یک دلهره دیگر .آری می ترسیدم که نیاید ....

از قبل برای اینکه دلش را بدست بیاورم چند کتاب از فروغ و سهراب و شاخه گلی رز قرمز تهیه دیده بودم  ترس از اینکه بیاید و زیر باران خیس شود بیشتر مرا نگران می کرد بدون توجه به ساعت، سریع و با گام های تند خودم را به آنجا رساندم نه خبری از او نبود چهره معصوم او را خوب به یاد داشتم مگر می شود چشمان زیبای او را از خاطر برد  آری هنوز نیامده بود به ساعت نگاه کردم خیلی زود امده بودم هنوز ۴۵دقیقه ای با زمان موعود فاصله داشتم و این ساعت لعنتی، چه آرام و خونسرد گام بر می داشت و این مرا بسیار آزار می داد . با خود گفتم نکند بیاید و بگوید زیر باران خیس می شوم با عجله به دنبال فرشنده دوره گردی که به خیس شدگان در باران چتر می فروخت، تا نتوانند خود را در پاکی و زلالی باران بیابند ، می دویدم ،هرچه می گشتم او را نمی یافتم ،همین چند لحظه پیش با صدای ضمختش از برابرم رد شد، پس کجاست. خیابان کاشانی را تا بالا  دویدم، نکند بر گردم و او امده باشد و منتظرم بماند ، ولی نه دوست  نداشتم زیر باران  خیس شود و خاطره بدی با من داشته باشد گام هایم را سریعتر کردم، از مرد چتر فروش خبری نبود .دوان دوان به خیابان امام رسیدم،  پیر مرد نهیفی را که خود نیز زیر چتر هایش پناه گرفته بود یافتم . به سراغش رفتم به زحمت با نفسهایی که به زحمت بیرون می امد از او خواستم چتر بزرگی که خود زیر آن پناه گرفته بود به من بفروشد و خودش به زیر چتر دیگری رود .پیر مرد چتر را به من داد و من نگران از او دوان دوان بر می گشتم در راه چتر را بسته بودم ،چون چتر خیلی بزرگ بود و دست و پا گیر بود.  خیابان کاشانی را با سرعت طی می کردم ،سینه ام دیگر طاقت نیاورد، مجبور شدم کمی توقف کنم،ولی نگرانی امان از من بریده بود. نمی خواستم منتظر بماند، هنوز ۱۰ دقیقه ای  فرصت باقی بود و اسمان هر چه دلتنگی داشت با من تقسیم می کرد و بی امان اشک می ریخت  با خود گفتم کافیست باید بروم .دوان دوان سرازیری را طی می کردم  وقتی  رسیدم درست سر وقت بود  ومن خیس باران ، دلم برای اینه سوخت  که اینهمه مرا تحمل کرد ،که زلفان پریشانم را سر و سامان دهم و باران اینگونه تمام زحمات آینه را بر باد داد.با دست  کمی به خود رسیدم ،نگاهی به اطراف کردم  هوا آنقدر هم سرد نبود ولی آسمان همچنان اشک می ریخت گویی که دیدار من با معشوقه او را به یاد چیزی می انداخت.نمی دانم شاید آسمان هم عاشقی کرده بود.بجز چند نفر، در خیابان کسی گذر نمی کرد و چند ماشین که با سرعت به دنبال انتهای خیابان می دویدند،هرچه گشتم او را ندیدم با خود گفتم اری حتما امده و رفته نه اگر می آمد تماس می گرفت حتما نیامده ،تاب نیاوردم و به او زنگ زدم . گفتم کجایی ،گفت که زیر ایستگاه اتوبوس ایستاده ام سریع خداحافظی کردم ،ناراحت  شدم،اینهمه تلاش کردم که منتظر من نماند و زیر باران خیس نشود ولی حیف ،حتما الان از من دلگیر است .سرم را برگرداندم اری ایستگاه اتوبوسی ان طرف خیابان  بود و چند نفری زیر ان ،نمی توانستم درست ببینم . دلم اشوبی بود گویا ارتشی در ان پا بر زمین می کوبند . با سرعت عرض خیابان را طی کردم سر و وضعم خیلی به هم خورده بود. صد قدمی از چهارراه تا ایستگاه اتوبوس صد قدمی مانده بود.نفس هایم هنوز درست نشده بود و قلبم خیلی سریع وتند می زد همچون گنجشکی که خیس شده باشد و قلب کوچکش تند تند می زند. تا به حال به ضربان قلبم اینقدر توجه نکرده بودم . قدم هایم را سریع کردم . به ایستگاه رسیدم اری او را دیدم دخترکی زیبا که در زیبایی همتایی نداشت معلوم بود کمی منتظر من مانده بود شانه های ظریفش را  کمی باران نوازش کرده بود ولی به سوی دیگر می نگریست . حال عجیبی بود نمی دانم چگونه حال و روز قلبم را توصیف کنم تا به حال  چنین حسی نداشتم . نمی دانستم چه کار کنم، فاصله من با او ۲ یا ۳ قدم بود ولی او متوجه حضور من نشده بود  با سری پایین و حالی مظطرب و  ونفسهایی که به سنگینی بالا می آمد با حروف بریده گفتم: سسلالام سرش را بر گرداند ، چشمان زیبای او از نجابت موج می زد ، احساس بی وزنی می کردم نمی دانستم کجای زمین و اسمان قرار گرفته بودم  تا خواستم به خود بیایم  خود را غرق در دریای زیبای نگاه معصومانه او یافتم . او  با حرکت سر و صدایی دلنشین و لبخندی بر لب  جواب سلامم را داد . مثل رویا بود هر لحظه منتظر صدایی بودم که مرا از خواب بیدار کند،شروع  به راه رفتن کرد و من نیز پابه پای او به راه افتادم نمی دانستم چه بگویم  گفتم زیاد منتظر ماندی او گفت نه تازه رسیدم . او سرش رو به زمین و کفش های خود را با دقت می دید گوییی تا به حال انها را ندیده بود .  قطره بارانی درست بر شیشه عینکم خورد یک لحظه متوجه چتری که در دست داشتم شدم ،چتر را باز کردم و بالای سر او گرفتم ،او گفت من چتر نمی خواهم برای خودت بگیر دوست دارم زیر باران باشم من هم  با لبخندی گفتم من هم ترجیح می دهم زیر باران باشم . چتر را بستم (ادم به زحمتی که  برای چتر کشیدم افتاد ). دیگر باران را برای خود ان گونه توصیف نمی کردم ، باران با قطرات زلالش  روح مرا نوازش می کرد. بهار و بوی باران  می توانست زمان مناسبی برای دلدادگی من باشد.فاصله بین من و او یک یا دو قدم بود ...

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 9:30 توسط m2 |



به  همین سادگی رفتی.....

بی خداحافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه   سهم من اشک که بریزم

به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم

گله از تو نیست می دونم ,خودم اینو از تو خواستم

 به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی

هر جا هستی خوب و خوش باش، تا ابد بغض صدامی

 تو رو محض لحظه هامون، نشه باورت یه وقتی

 که دوست ندارم اینو

به خدا گفتم به سختی

 من اگه دوست نداشتم پای حرفات نمی موندم

واست این همه  ترانه از ته دل نمی خوندم

اگه گفتم برو خوبم ،واسه این بود که می دیدم

,داری آب می شی می میری,اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی

از دلم نمی ری عمرم،لحظه هامی که هنوزی

تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خداشد

از همون لحظه که رفتی ,روحم از تنم جدا شد    

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 9:0 توسط m2 |



صنما با غم عشق تو چه تدبیرکنم                   تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات              در یکی نامه محال است که تقریر کنم

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 8:55 توسط m2 |



رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره

 توی این کوچه تاریک منو تنها نمی زاره

یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه می کرد

یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد

میزنه اتیش به جونم پس کجایی مهربونم

اخه من ترانه هامو واسهء کی پس بخونم

دل من هواتو کرده ،آخ کجایی نازنینم

کاشکی بودی و می دیدی بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم

زیر پا گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم

اگه که دوسم نداشتیِِ ٫از دلم خبر نداشتی

دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی

 میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره

تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره

می دونم میای یه روزی  یه روزی که خیلی دیره

یه روزی دل شکستم سر این کوچه می میره  

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 8:30 توسط m2 |



عشق با روح شقایق زیباست 

عشق با حسرت عاشق زیباست                                                                  

عشق با نبض دقایق زیباست                                                                 

عشق با زهر حقایق زیباست                                                                         

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 8:20 توسط m2 |



رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 7:54 توسط m2 |



میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره 
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی....

                                                                                                            

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برابی دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 19:43 توسط m2 |



یک روز جواب نامـه هایم بنـــویس     از بغض نهفته ات برایم بنویس

حالا که به دل گرفته ای حرف مرا     بردار و جواب ناسزایم بنویس

برای دیدن عکس های سورشجان اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 8:34 توسط m2 |